فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
620
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
كرد . العَكَر - زنگ شمشير ، - مِنْ كُلِّ شَيءٍ : و از هر چيزى چركى و زنگ خوردگى آن مانند چركى روغن . العَكِر - من الماء و نحوه : آب تيره ؛ « اصْطَادَ فِى الْمَاءِ العَكِر » : از آب گلآلود شكار كرد يعنى از فرصتِ بدست آمده براى منافع شخصى خود اقدام كرد . العَكَرَة - پيچيدگى امور و مشكلات ؛ « وَقَعُوا فِى عَكَرَة » : در مشكلات افتادند ، - ج عَكَر : قطار شتر . عَكَزَ - - عَكْزاً الرمحَ : نيزه را فرو برد ، - عَلَى عُكَّازَتِه : به عصاى خود تكيه داد ، - بِالشَّيْءِ : به آن چيز راهنمائى شد . عَكَّزَ - تَعْكِيزاً [ عكز ] الرمحَ : در بن نيزهء خود آهن زد . عَكَسَ - - عَكْساً الكلامَ و نَحوَه : سخن را برگردانيد ، - الشيءَ : آن چيز را واژگون كرد ، - على فلانٍ امْرَه : كار فلانى را بر او باز گردانيد ، - ه عَن الأَمر : او را از كار بازداشت ، - تِ المِرْآةُ صُورَةَ فُلانٍ : آئينه چهرهء او را برگردانيد و منعكس كرد ، - رأسَ البَعير : سر شتر را به عقب برگردانيد ، - البَعيرَ : شتر را با ريسمانى از نوك بينى تا مُچ دست بست تا آن را بنشاند ، - الطَّعَامَ : بر روى غذا شير ريخت . العَكْس - مص ، آنچه كه بر خلاف و ضد و نقيض باشد ؛ « عكسُ ذَلِكَ و عَلَى عَكْسِ ذَلكَ » ؛ ( بِالعَكْس ) : بر عكس و بر خلاف آن چيز . العَكِش - كسى كه در او خيرى نباشد ، - مِنَ الشَّعْر : موى فِرْفِرى و پُر پيچ . العَكِشَة - « شجرةٌ عَكِشَةٌ » : درختى كه شاخههاى پيچيدهء بسيار داشته باشد . عَكَفَ - - عَكْفاً ه عن الأَمر : او را از آن كار منع كرد ، او را وادار و ملزم نمود ، - عَكْفاً و عُكُوفاً على الأمرِ : آن كار را زير نظر گرفت ، - القومُ حَولَه و به : آن قوم دور او را گرفتند ، - فِى الْمَكَانِ : در آنجا ماند و گوشه گيرى نمود . عَكَّفَ - تَعْكِيفاً [ عكف ] ه عن كذا : او را از آن چيز منع كرد ، - الجَوهَر : گوهر را به رشته كشيد و از پراكنده شدن جلوگيرى نمود ، - الشَّعْرَ : موى را بافت و چين دار و فِرفِرى كرد . العَكِف - من الشعر : موى مُجَعَّد و فِرفِرى . العَكَنْباة - [ عنكب ] ( ح ) : عنكبوت ( تننده ) ، كار تنه . العَكُّوب - ( ن ) : درختى است از نوع مُركَّبات داراى ريشهء قوى و شكوفههاى زردرنگ بنام ( گندل ) و داراى صمغى است كه آن را مىخورند اين كلمه سريانى است . العُكْوَة - ج عُكاً و عِكَاء [ عكو ] : بزرگ و درشت از هر چيزى ، دوك نخ ريسى . العَكْوَة - ج عُكاً و عِكَاء [ عكو ] : بزرگ و درشت از هر چيزى ، گرهء درشت از بند شلوار ، بن زبان ، بن دم ستور كه بىمو مىباشد . العَكِيس - رسن كه با آن مچ دست شتر را به پوزهء آن بندند تا رام گردد ، شاخهء درخت كه آن را زير زمين خوابانند تا درخت ديگرى رويد ، شير كه بر روى غذا يا شوربا ريزند . عَلُ - [ علو ] : بالاى هر چيزى به معناى ( فوق ) ؛ « مِنْ عَلُ » : مبنى بر ضم است هرگاه از آن معرفه بخواهند ؛ « من عَلٍ » : معرب است هرگاه از آن نكره بخواهند ؛ « آتَيْتُه مِنْ عَلًا » : از بالا نزد او آمدم . عَلَّ - - عَلاًّ و عَلَلًا و تَعِلَّةً [ علّ ] : پياپى آب نوشيد ، - ه : دوباره به او آب داد ، - ه ضرباً : او را پى در پى زد . عُلَّ - عِلَّةَ [ علّ ] : بيمار شد . عَلَّ - اين كلمه از ( لَعَلَّ ) گرفته شده و به معناى ( چه بسا ) مىباشد . العَلّ - ج أَعْلَال [ علّ ] : آنكه پوستش از فرط بيمارى ترنجيده شده باشد ، پيرمرد لاغر اندام ، آنكه در او خير و فايده اى نباشد . عَلَا - - عُلُوّاً [ علو ] الشيءُ أو النهارُ : آن چيز يا روز بلند و مرتفع شد ، - الدّابةَ : سوار بر ستور شد ، - المكَانَ و بِه : بالاى آن رفت ، - بِه : آن را بلند كرد و بالا برد ، - بِالأَمْر : در كار مستقل و نيرومند شد ، - الأَمْرَ و لَه : كار را توانست انجام دهد ، - قِرْنَه : بر همتاى خود چيره شد ، - الرَّجُلَ : او را شكست داد و بر او چيره شد ، - ه بالسَّيفِ : با شمشير او را زد ، - فِى المَكَارِم : بلند مرتبه و بزرگوار شد ، - فِى الأَرْضِ : تكبّر نمود ، - تِ العَينُ عَن فُلانٍ : بينائى او كُند شد ، چشم از او برداشت و دور شد ، - تْ وَجَهَه صُفْرةُ الامواتِ : زردى مرگ بر چهره اش پديد آمد ، - تْ شَفَتَيه رغوَةً : كف بر لبانِ او نشست . عَلَى - - عَلْياً و عُلِيّاً [ علي ] السطحَ : بر بالاى بام رفت . عَلَّى - تَعْلِيَةً [ علو ] اللَّه فلاناً : خداوند او را برتر و بالاتر گرداند ، - الشَّيءَ : آن چيز را بلند كرد و بالا برد ، - المتاعَ عَن الدابَّة : متاع را از پشت ستور پايين آورد ، - الكتابَ : براى كتاب اسم يا عنوان نوشت . العُلَى - [ علو ] : والائى و برترى . عَلَى - [ علي ] : از حروف جارّه است و معناى بالائى و برترى و بلندى را دارد مانند ( حُمِلَ عَلى الدَّابّة ) : بار روى ستور قرار داده شد و به معناى مصاحب مَعَ ( با ) مىباشد مانند « بَذَلَ المالَ عَلى فَقْرِه » : با نداشتن مال بذل و بخشش كرد و گاهى به معناى مِن ( از ) مىباشد مانند « رَضِىَ عَلَيْه » : از او راضى شد و گاهى به معناى فِى ( در ) مىباشد كه ظرفيت را مىرساند مانند « دَخَلَ الْمَدينَة عَلَى حِين غَفْلةٍ » : ناگهان به شهر درآمد ، و گاهى به معناى علَّت است مانند « عَلَامَ تَضرِبُنى » : براى چه مَرا مىزنى ، و گاهى بسان حرف ( ب ) مىباشد مانند « ارْكبْ عَلَى اسمِ اللَّه » : كه به معناى بِاسم اللَّه است يعنى بنام خدا سوار ستور شو ، گاهى به معناى استدراك است مانند « عَلى انَّ قُرْبَ الدّارِ خَيرٌ مِنَ الْبُعْدِ » : همانا كه نزديكى بهتر از دورى است ، و گاهى اين حرف به صورت اسم به